شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 79

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

چه در مركز و چه در ولايات و چه در نزد امراى ترك ، بدون استثنا به تازيكان مفوّض بود . بعضى از اين وزرا زبان تركى هم ياد گرفته بودند ، ولى لازم نبود ؛ عربى و فارسى و آداب و رسوم و قوانين و اوضاع مملكتى را ايشان مىدانستند و تركان فقط به كارهاى لشكرى و غارت و تاخت و تاز و مصادره كردن اموال و كشتن كسانى كه مقصّر شناخته مىشدند و امورى از اين قبيل مىپرداختند . از تاريخ يمينى گرفته تا جامع التّواريخ و ما بعد آن هر كتابى را كه در باب تاريخ و احوال و اوضاع مملكت نوشته شده است بخوانيد جز اين نمىيابيد . عاليترين مقام كشورى را وزير داشت كه هم‌رتبهء صدر اعظم دوره‌هاى بعد و رئيس الوزرا بود ، و در عهد جلال الدّين منكبرنى شرف الملك فخر الدّين على جندى بود كه وظايف اين منصب را انجام مىداد هرچند كه عنوان آن را نداشت . بنيابت آن منصب او را گماشته بودند تا شخصى مناسب از براى وزارت بيابند و نصب كنند ، يافت نشد و همچنان او بر سر كارها ماند ، و بقول مصنّف هرگز او را بمنصب وزارت فرو نياوردند و بلفظ خواجهء جهان نخواندند و روز بار بر دست راست سلطان ننشاندند ، و سلطان او را جز شرف الملك خطاب نكرد ( 136 / 13 تا 137 / 3 ) . زيدرى در اين كتاب مختصر ترجمهء حال او را تا موقع وصول به اين مقام در فصل 42 ، و باقى وقايع زندگانى او را تا قتلش در فصول ديگر در ضمن حوادث تاريخى عمومى يا خصوصى بيان مىكند ، و از مجموع آنها برمىآيد كه وى خوب مردى نبوده است و شهاب الدّين او را دوست نمىداشته و جانى از دست او بدر برده . از جانب ديگر نور الدّين منشى گويا دو سه سالى نامه‌نويس خاصّ او و بسته بدستگاه او بوده و قصايد در مدح او سروده است . شرف الملك در تبريز باعث قتل نظام الدّين رئيس آن شهر و حبس و ضبط